روزي اشك هايم را در شيشه ي بلوري ريختم و آن را به تو هديه دادم ... بدون آن كه بگويم چيست ... و تو به خيال آب آنرا نوشيدي ... اما نمي دانم چرا بعد فرياد زدي ... خدايا چرا از بي وفايي دلم فرياد مي كند
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط meysam
|
