|
کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد تا هر بی سر و پایی اسم خود عاشق ننهد
|
||||
|
|
||||
واژه ها را به ياري مي طلبم ولي آنها از من پريشان ترند ... گريه را فرا مي خوانم ولي او از من غمگين تر است ... ماه را به جشن ستاره ها دعوت ميكنم ولي او از من خجالت زده تر مي شود ... باران را به پايكوبي ابرها صدا مي زنم ولي بيشتر از من گريه را سر مي دهد ... و تو را به جشن دلم دعوت ميكنم ...اما افسوس ... كه دگري بيشتر از من دلبري را بلد است
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط meysam
|
