|
کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد تا هر بی سر و پایی اسم خود عاشق ننهد
|
||||
|
|
||||
تنهاتر از هميشه به ميان آسمان نشسته بودم ... باد با موهايم مي رقصيد ... سازم دستم را نوازش مي داد ... گل آبي عشق گريه ام را مي طلبيد ... من نشسته بودم به انتظار تو ... اما نمي دانستم ... كه دلم در سه ضلعي انتظارت روزي خواهد مرد .
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط meysam
|
