|
کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد تا هر بی سر و پایی اسم خود عاشق ننهد
|
||||
|
|
||||
کاش در دریای هستی قصه ی طوفان نبود تا که با هم قا یقی بی باد بان می ساختیم به چشمی اعتماد کن که به جای صورت تو به سیرت تو می نگرد . به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشه
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط meysam
|
